تبليغاتX
وهمی هیچ

وهمی هیچ

حقیقت چیست

چرا اينگونه شديم و هستيم؟

حقيقتا ما ایرانی ها چه چيزي را چگونه مي خواهيم؟ يا اينكه ما هيچ چيزي را نميخواهيم و فقط اداي خواستن آن را در مياوريم؟ در دنيايي كه سياست به روال گذشته با يك تئوري و با يك سخن و با يك دشمن تعريف ميشد، ايا امروز نيز چنين است؟ ايا امروز ميتوانيم با دستهاي خالي و با روحيه اي مملو از حسادت، تنفر و توأم با انزجار ادعاي مبارزه براي دستيابي به حقوق ملتمان آنهم از نوع حقوق بشري آن داشته باشيم و تا آنجا كه توان سركوب و سر به نيست به ما اجازه ميدهد، بر سر همديگر بكوبيم و با شلاق انتقامجويي دلهاي خسته، مريض و دلسرد از سياست را تسكين بدهيم و بدتر از همه آنهمه دوستيها، مهربانيها و از خود گذشته گيهايمان در تاريخ زندگي كه روزي سرآغاز هر نوشته و هر مقالة جامعه شناسانه بود براي يك روز خوشي و لذت خودخواهي هايمان فدا بكنيم؟ تا كجا و چقدر ميخواهيم اينگونه تاريخ ملتمان را لكه دار و آيندة سياسي خودمان را البته اگر چيزي از آن باقي مانده باشد، تيره و تاريك بكنيم و افسوس را افسانة دلهاي شكسته و خالي از هر تعهد و رسالتي بسازيم؟ آيا ديگر بس نيست و يا اينكه هنوز هم كم آورده و مياوريم و براي همين هم براي رنجور كردن، تحقير كردن دوستان سابقمان هيچ فرصتي را از دست نمي دهيم و تا آنجا كه امكاناتي چون سايت و يا پالتالك كه آنهم معلوم نيست براي چه هدفي راه اندازي شده است، به قدرت نمايي و لشكر كشي بنام خوديها بكار بگيريم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آبتین  | 

كارو شاعر تلخ نويس و واقعيت گرا امشب با من شبي را......

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر

چرخ گردون از آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
هم نفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
از آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالباس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آبتین  | 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ،
آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد، در زنجیر
حتی قاتلی بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است..

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آبتین  | 

شب سختي.... نمي دانم هستم يا خواهم ماند!!!!!!!!!!

ميخكوب!

خون چكد از پيكرم، محكوم باورهاي خويش.

بوده‌ام ديروز هم آگاه، از فرداي خويش.


مهرورزي كم گناهي نيست! مي‌دانم،

سزاوارم، رواست.

آنچه بر من مي‌رسد، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهي كه زور و دشمني فرمانرواست.


مهرورزي كم گناهي نيست!

كم گناهي نيست عمري، عشق را،

چون برترين اعجاز، باور داشتن.

پرچم اين آرمان پاك را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، اين زمان:

تن فرو آويخته!

با ناي بي آواي خويش!


جاي من بالاي اين دار است با اين تاج خار...

در گذرگاه شما،

اين تاج، تاج افتخار.

جاي من، تا ساعتي ديگر، ازين دنيا جداست،

جاي من دور از تباهي‌هاي دنياي شماست؛

اي همه رقصان

درون قصر باورهاي خويش...!

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت   توسط آبتین  | 

درد دلم..... باور نمی کنی!

این رها کن عشق های صورتی           عشق بر صورت نه بر بروی سطحی

      آنچه معشوق است صورت نیست آن          خواه عشق این جهان و یا آن جهان

                                                                                                            مولانا

عذاب دردی سنگین با من است نمی دانم چرا!

آه ای اختر بزرگ اگر بر آنها که نور نثار می کنی نمی تابیدی خوشبختی تو کجا بود!!

نمي دونم تو اين هفته ها و روزها دنبال چي مي گردم

بعضي وقتا لحظه هايي كه دلم خيلي گرفته دوست دارم هفته اي نباشه روزي نباشه .......

نمي دونم تا كي بايد بگم حالم خوب نيست دلم گرفته تنهام

دارم از فكر كردن فرار مي كنم

از فكر كردن به تو از فكر كردن به اينكه چرا تنهام از فكر كردن به لحظه هايي كه زود و بيخود گذشت

و بعضي وقتا يه سوال برام پيش مياد

من كه عاشقت بودم ، من كه تمام سختي ها رو به خاطر تو تحمل كردم چطور تونستم راحت پا رو عشقم بزارم؟

آره مي دونم جوابت اينه كه تو از اولم من و دوست نداشتي

اين حرفي بود كه اون روز به من گفتي

آخرش یک روز می بوسمت.
مگه چی می شه؟
فوقش خدا منو میبره جهنم!
فوقش می شم ابلیس!
اون وقت تو هم به خاطر اینکه یه ابلیس تو رو بوسیده جهنمی می شی!
جهنم که اومدی من اونجا پیدات می کنم!
و دور از چشم خدا هر روز می بوسمت!
وای خدا٬ چه بهشتی می شه جهنم!


 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت   توسط آبتین  | 

ماتریالیسم و اندیشه نو!

آیا مادی گرایان دلیلی دارند؟


بزرگترین دلیلی که مادیون بر این اصل زیر بنایی مکتب خود ارائه می نمایند این است که چون تاکنون غیر از ماده چیزی دیگر به حس و تجربه نیامده بنابراین غیر از ماده چیز دیگری وجود ندارد

شاید هیچ کس حتی خود مادیون تردیدی نداشته باشند که اصل انحصار هستی در ماده هرگز از طریق تجربه (علوم تجربی) قابل اثبات نیست. بدین معنی که از راه حس هرگز نمی توان به این نتیجه رسید که در خارج از عالم حس چیزی وجود ندارد. و این نقض آشکار اصل اساسی مکتب ماتریالیسم است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت   توسط آبتین  | 

چه بگویم کجایم!

 
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دستیابیدن به دشمن،
آنزمان که پیش خود بیهوده پندارید،
که گرفتستید دست ناتوانی را ، تا توانی بهتر را پدید آرید،
آنزمان که تنگ می بندید ، بر کمر هاتان کمر بند ...
در هنگامی بگویم من ؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره ، جامه تان بر تن ، یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده ، سایه هاتان را از راه دور دیده
آب را بلعیده بر گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب ها بیرون ، گاه سر ، گه پا . آی آدمها !
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید ، می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد بروی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان ، زین بانگ باز از دور می آید :
آی آدمها ...
و صدای باد هر دم دلگزا تر ، در صدای باد بانگ او رها تر
از میان آب های دور و نزدیک ، باز در گوش این ندا ها :
آی آدمها ...
                                                                            نیما
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت   توسط آبتین  | 

ما به چه مي انديشيم

جهنمی ها , jahanamihaclub 

ما انسان ها قرباني تعليمات كودكي خودمان هستيم كه گرفتار دين آبا و اجداديمان هستيم جهان مهبوت خواهد شد اگر بداند كه تابناك ترين گوهرهايش بر جسته ترين چهره هايي كه عقل و فضيلت شان شهره ي خاص و عام است كاملآ در قبال دين شكاك اند

                                                                      جان استوارت ميل

تا حالا شده به اين فكر بكنيد كه اگر شما تو كشور روسيه به دنيا مي آمديد شايد از نظر فكري  يك انسان بي خدا مي شديد! اما الان كه در كشور مسلماني پا به جهان خاكي گذاشتيد و در اولين ساعت هاي زندگيتون صداي تكبير رو تو گوش هاتون خوندن  و شما رو در كودكي تعليم دادند و مسلمان بزرگتون  كردند الان يك شخص مسلمان كه پيرو يه سري آيين هست به بار امديد اما چرا براي شما در كودكي آزادي فكري قرار ندادند و شما رو همون طور كه اجداد مون آموزش ديدند تعليم دادند!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت   توسط آبتین  | 

بازم آمدم

نمي دانم هستم گاهي به بودن خود در اين كره خاكي شك مي كنم سال جديد هم گويا سر مي رسد اندوه سال قبل براي سال هاي آينده كافي هست سال را با اشك شروع كردم اما.......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت   توسط آبتین  | 

بي نامت

 

...

گاهی ما آدما از شدت بیهودگی نمیدونیم چی کار میشه کرد ...نه خاطره نوشتن اونجا کارسازه و نه کتاب خوندن و نه هیچ کاره دیگه ای...یه چیزی ته ذهنت اونقدر آزارت میده که فقط میتونی سرت و بذاری روی بالش و به عظمت تنهایی آدما گریه کنی...اینجوری صداتم کسی نمیشنوه...و بعدش؟...خدا خدا کنی که این سنگینی از سرت برداشته شه...و میدونی ...گاهیم نمیره...میشه یه غبار و میشینه رویه روحت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت   توسط آبتین  |